|
خادمت پشت در قصر خبر می خواهد از شب مبهم این فتنه سحر می خواهد کاش آن خوشه ی مسموم زبانش می گفت : لب شیرین تو انگور مگر می خواهد؟ تو عبا روی سرت می کشی و پا به زمین رفتنت تا به در حجره هنر می خواهد ای جگر گوشه که در حجره ی غم تنهایی زهر از جان تو انگار جگر می خواهد جگرت سوخته از درد به خود می پیچی لب خشکیده ی تو دیده ی تر می خواهد خوب شد این که جوادت به کنارت آمد پدر از نفس افتاده پسر می خواهد لحظه ی رفتن خود در نظرت می آمد روضه ی مرد غریبی که نفر می خواهد یاد آن حرف تو با ابن شبیب افتادم یاد آن دشنه که از جد تو سر می خواهد از لطف التماسِ صداهایِ آهوان بی گریه هم گرفت دعاهایِ آهوان آهو زیاد محضر معشوق می رود پس وصلمان كنید به پاهایِ آهوان یك عده ای شدند گدا كلبِ كهف را ما نیز می شویم گداهایِ آهوان نانم حرام میل كبوتر شدن كنم وقتی كه هست حال و هواهایِ آهوان صورت گذاشتن به كفِ پات واجب است آن هم در آستانِ خداهای آهوان صیاد نیز پایِ تو را بوسه می زند با ذكر یا امام رضاهایِ آهوان آهو شدیم پس كرمت را نشان بده مثل همیشه آن حرمت را نشان بده ما زلف داده ایم پریشان شود همین دل داده ایم دستِ تو حیران شود همین آئینه ی مرا سحری تكّه تكّه كن باشد كه خرج گوشه ی ایوان شود همین دردِ مرا علاج مكن با طبابتت با خاكِ زیر پای تو درمان شود همین حالا كه هم غذای غلامان خانه ایم خوب است آدمی ز غلامان شود همین آن كه به مهربانی ات ایمان نیاورد در ازدحام حشر پشیمان شود همین لطف تو را به خاطر این آفریده اند كه آتشِ خلیل، گلستان شود همین كلِّ زمین بناست اگر كشوری شود بهتر كه پایتخت خراسان شود همین از جلوه ات كنار بزن این نقاب را تا آفتاب، پاره گریبان شود همین سلمانی ات نیامده ظرفش طلا شود این جا نشسته است كه سلمان شود همین حالا كه محمل تو رسیده ست شهر طوس حرفی بزن كه شهر مسلمان شود همین این بندگیِ ما به قنوتِ تو كامل است توحیدِ ما به شرط و شروطِ تو كامل است در خاک می پیچد تنش را مرد غربت دارد در این حالت تماشا مرد غربت باید تماشا کرد و خون از چشم بارید دریا به دریا همنوا با مرد غربت هرم نفس هایش پر از تاثیر زهر، است در آتش افتاده ست گویا مرد غربت او آب را پس می زند ای وای، ای وای در فکر عاشوراست آیا مرد غربت؟ یک شهر عاشق دارد و سرگشته اما تنها تر از تنهاست این جا مرد غربت دردانه ای بوی مدینه با خود آورد خوبست دیگر نیست تنها مرد غربت یک کهکشان راه است تا فهمیدن او هفت آسمان شد فاصله تا مرد غربت آمد از راه و کشید آرام عبا رویِ سرش یعنی امروزست روزِ ناله هایِ آخرش هر قدم رفت و نشست و دست بر پهلو گرفت می کشد خود را به سویِ خانه مثلِ مادرش رویِ خاکِ کوچه دنبالش اگر دقت کنی بنگری آثاری از خاکی ترین بال و پرش او زمین می خورد و می خندید بر حالش عدو این هم ارثی بود که برده ز جدِّ اطهرش صحنۀ جان دادن او روضۀ مستوره شد حجرهٔ در بسته می داند چه آمد بر سرش بار دیگر صورت خاکی و دست و پا زدن خادمش دید و ولی هرگز نمی شد باورش یک بُنَیّ گفت و از کام پسر بوسه گرفت از مدینه بهر یاری زود آمد دلبرش کربلا بابا رسید امّا پسر افتاده بود قلبِ شاعر آب شد در این دو بیت آخرش هر چه قدر آغوش خود وا کرد اکبر جا نشد تا که آخر در عبا پیچید جسم اکبرش تا قیامت هم نمی فهمند اهل معرفت از چه آمد دست بر سر بین لشگر خواهرش با سینه ای که آتش از آن شعله می کشید ناله برای کشتهٔ دیوار و در کشید او بود و خاک حجره و یک ناله ضعیف آری نفس نفس زدنش تا سحر کشید یک روزه زهر بر دل زارش اثر نمود گاهِ سحر به جانب جانانه پر کشید در انتظار آمدن میوهٔ دلش پا را به سوی قبله چنان محتضر کشید سینه زنان دریده گریبان پسر رسید دستی به روی ماه کبود پدر کشید شمس الشّموس روی زمین اوفتاده و فریاد ای پدر ز دل خود قمر کشید آه از دمی که زینب کبرایِ غم نصیب آمد تن امام زمانش به بر کشید با دست زخم خورده خود دختر علی تیر شکسته از تن ارباب در کشید گل مانده بود در وسط تیغ و نیزه ها آمد ز پای ساقه یاسش تبر کشید ای ضامن آهو همۀ بود و نبودم قربان تو و لطف و عطای تو وجودم جان می دهم آقا! عوضش عشق عطا کن در معامله ای یک طرفه طالب سودم در بین محبان تو آلوده ترینم شرمنده از اینم که مطیع تو نبودم گه گاه تو را دیدم و نشناختم ای وای صد حیف که آغوش برایت نگشودم گاهی به سر سفره کنار تو نشینم همراه تو ای شاه غذا میل نمودم یا فاطمه می گویم و این اذن دخول است راهم بده من سینه زن یاس کبودم گفتم به شما شیعه اثنی عشرم، نه از کودکیم گریه کن جدّ تو بودم در صحن دو چشم من از آن روز که وا شد با گریه و با اشک حسینیه بنا شد ای حضرت سلطان بنگر حال گدا را از من بخر این ناله و این اشک و بکا را پر باز نکردی و کرم لا اقل آقا وا کن به روی من یکی از پنجره ها را ای دست شفا بخشی تو پنجره فولاد انگار مسیح از تو گرفته است شفا را این نقطۀ پایان محرم، صفر ماست امضا بنما تذکرۀ کرب و بلا را امروز، دو ماه است عزادار شمائیم سخت است در آریم ز تن رخت عزا را در روز سیه پوشی مان مادرمان بست... ....با دست خودش دگمۀ پیراهن ما را امروز ولی نیست توقع که بیاید باید که کند دفع خطر شیر خدا را جز اشک ندارم به کفم، شاید همین اشک خاموش کند دامن ام النّجبا را امروز که از زهر، ز پا تا سرتان سوخت انگار دوباره، پسِ در مادرتان سوخت هر چند ناتوان شدی اما ز پا نیفت ای هشتمین عزیز، عزیز خدا نیفت می ترسم آن که در بریزد به پهلویت باشد ز پا بیفت ولی بی هوا نیفت کوچه به آل فاطمه خیری نداشته دیوار را بگیر و در این کوچه ها نیفت مردم میان شهر تماشات می کنند این بار را به خاطر زهرا بیا نیفت دامان هیچ کس به سرت سر نمی زند حالا که نیست خواهر تو پس ز پا نیفت تکه حصیر خویش از این حجره جمع کن اما به یاد نیمه شب بوریا نیفت ای وای اگر به کرببلا بوریا نبود راهی برای دفن شه کربلا نبود آسمان زیر پرت بود زمین افتادی یک عبا روی سرت بود زمین افتادی نه صدای تو به گوش کسی آن روز رسید نه کسی دور و برت بود زمین افتادی صورتت خاکی و دستار و عبایت خاکی مادرت در نظرت بود زمین افتادی «زهر از جان تو آقا جگرت را می خواست» آتشی بر جگرت بود زمین افتادی ناله می کرد جوادت به سرش می زد آه اشک در چشم ترت بود زمین افتادی مثل یک مار گزیده به خودت پیچیدی خوب شد که پسرت بود زمین افتادی ولی افسوس به میدان دل خون برد حسین نیزه از پشت زدند و به زمین خورد حسین زهر جفا نیلی نموده پیکر من یعنی رسیده لحظه های آخر من در بین حجره بر خودم می پیچم از درد این چه بلایی بود آمد بر سر من چشمم نمی بیند، زمین خوردم دوباره این ضعف بسیارم شده درد سر من درد کمر آخر امانم را بریده تازه شبیه تو شدم ای مادر من از روضه های «تازیانه»، «میخ»، «سیلی» آتش زبانه می کشد از باور من با هر نفس خون جگر می ریزد از لب آلاله می بارد کنار بستر من شکر خدا این جا نبوده تا ببیند این صحنه ی جان کندنم را خواهر من تصویری از گودال و تلّ زینبیه افتاده بین قاب چشمان تر من کوثر اشک من از ساغر و پیمانهٔ توست دل آتشزدهام، شمع عزاخانه تـوست جگر سوخته، خاکستر پروانه تـوست شعلههای دلم از آه غریبـانه تـوست ای تـراب قـدم زائـر کویت گُل من وی خراسان تو تا صبح قیامت دل من **** درد جان را تو طبیبی تو طبیبی تو طبیب بزم دل را تو حبیبی تو حبیبی تو حبیب بی تولّای تو دل را نه قرار و نه شکیب تو غریب الغربایی و همه خلق، غریب نه خراسان که سماوات و زمین حائر توست دور و نزدیک ندارد، دل ما زائر توست **** ای قبـول غـم تـو گریـه ناقـابل ما آتش عشق تو در روز جزا حاصل ما مایـه از خاک خراسان تو دارد گل ما ما نبودیم که میسوخت به یادت دل ما سالها آتش غم شمع صفت آبت کـرد زهر در سینه شراری شد و بی تابت کرد جگرش خون شد و چشمش نگران بر در بود سینه اش سوخته از غربت و چشمش تر بود وقت تودیع جگر گوشه خود را می خواست به تمنای رخش دیده ی او بر در بود سوخت از زهر، كسی كه به حرم خانه ی وحی عالم علم نبی، بضعهٔ پیغمبر بود در و دیوار هم از غربت او نالیدند حجره اش بس كه غم انگیز و ملال آور بود دل قدسی نفسان غرق غم و محنت شد كه به بالین نه پسر داشت و نی خواهر بود سوخت از یاد در سوخته ی گلشن وحی گوئیا چشم به راه قدم مادر بود آمد از راه به امید وصالش اما اول وصل پسر، درنفس آخر بود رفت او چون ز جهان خیل ملائك دیدند در سماوات به پا شورشی از محشر بود خار غم داشت به دل چون كه «وفائی» می دید هشتمین گل به گلستان نبی پرپر بود ای دل غمزده برخیز و بیا گریه کنیم وقت آن است که با اهل ولا گریه کنیم همچو پروانه پر خویش به آتش بزنیم یا بسوزیم چنان شمعی و، یا گریه کنیم چون غریبان بنشینیم به بزم غم او برسر کوی غریب الغربا گریه کنیم گاه گل بوسه به خاک حرم او بزنیم گاه در خلوتی از اشک و دعا گریه کنیم عرشیان در غم او سوک نشینند بیا همره عرش نشینان خدا گریه کنیم به غریبی و غم و محنت او ناله زنیم بر دل شعله ور از زهر جفا گریه کنیم پارۀ جان نبی پاره جگر شد، برخیز ز جگر ناله زنیم و همه جا گریه کنیم به جگر گوشۀ او تسلیتی برگوئیم همره آن گل ماتم زده ما گریه کنیم ای «وفائی» چو یتیمانِ پدر مُرده بیا در شب شام غریبان رضا گریه کنیم یا آن که بخوانید به بالین پسرم را یا بر سر زانو بگذارید سرم را شب تا به سحر چشم به راهم که نسیمی از من ببرد سوی مدینه خبرم را کی باور من بود که از آن حرم پاک یک روز جدا گردم و بندم نظرم را مجبور به تودیع حرم بودم و ناچار در سایهٔ اندوه نشاندم پسرم را هنگام خداحافظی از شهر، عزیزان شستند به خوناب جگر رهگذرم را گفتم همه در بدرقه ام اشک ببارند شاید که نبینند از آن پس اثرم را دامانم از این منظره پر اشک شد اما گفتم که نبیند پسرم چشم ترم را با کس نتوان گفت ولیعهدی مأمون خون کرده دلم را و شکسته کمرم را من سر به ولیعهدی دونان نسپارم بگذارم اگر بر سر این کار سرم را تهمت ز چه بندید به انگور، که خون کرد هم صحبتی دشمن دیرین جگرم را آفاق همه زیر پر رأفت من بود افسوس بدین جرم شکستند پرم را آن قوم که در سایه ام آرام گرفتند دادند به تاراج خزان برگ و برم را بشتاب به دیدار من ای گل که به بویت تسکین دهم آلام دل در به درم را روزم سپری شد به غم، اما گذراندم با یاد تو ای خوب، شبم را سحرم را در کوچه افتادم به روی خاک اما طفلم نکرد این صحنه را هرگز تماشا افتادم اما دست هایم را نبستند یارم نشد از من جدا با ضرب اعدا آن جا امیرالمومنین را یاوری بود این جا منم، در حجره ام تنهای تنها بر خاک افتادم نه خاشاک بیابان جسمم نَماند عریان و بی سر بین صحرا با زهر کینه سوختم اما ندیدم در شعله های آتش فتنه حرم را پیری نبودم پا برهنه در پی اسب سجاده از زیر دو پایم رفت؟ حاشا!!! در حجره ام جان می دهم نه کنج زندان هرگز نمی ماند به جا بر نعش غل ها راضی به آن چه حق رضایت داشت هستم اما بیا دردانه حالا پیش بابا سلطان تویی و شد غلام، این عاشق اما این نوکری آقایی دنیاست آقا قبلۀ جان من امامرضاست دین و ایمان من امامرضاست بیولایش ز مرده مردهترم جان و جانان من امامرضاست هرچه کردم تلاوت قرآن روح قرآن من امامرضاست چارصحنش بهشت هشت بهشت خلد و رضوان من امامرضاست نسخه و دارو و طبیبم اوست درد و درمان من امامرضاست خجلم از عنـایت و کرمش که مرا راه داده در حرمش **** او سیهرویی مرا دیده به سیاهیم پرده پوشیده به کسی چه که من گنهکارم هرچه هستم رضا پسندیده بوده اشک خجالتم بر رخ او به اشکم ز لطف خندیده دست او بر روی سرم بوده مهر او در دلم درخشیده گرچـه باشـد گناهِ بسیارم هر کهام ثامنالحجج دارم مانند مادرت شده ای، قد خمیده ای! آقا چرا عبا به سر خود کشیده ای !؟ با درد کهنه ای به نظر راه می روی!؟ مانند مادرت چقدر راه می روی! خونِ جگر به سینه به اجبار می دهی راهی نرفته! تکیه به دیوار می دهی داغ غریبی تو، نمک بر جگر زند خواهر نداشتی که برایت به سر زند این جا مدینه نیست، چرا دل خوری شما!؟ در کوچه های طوس زمین می خوری چرا؟ با «یاعلی» به زانوی خسته توان بده خاک لباس های خودت را تکان بده مقداری از عبای شما پاره شد، ولی... نیزه نزد کسی به تو از کینه ی علی این جا کسی به پیرهن تو نظر نداشت فکر و خیال گندم ری را به سر نداشت این جا کسی به غارت انگشترت نرفت چشمی به سمت مقنعه ی خواهرت نرفت
برچسبها: امام رضا
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۱ساعت ۸ ق.ظ  توسط سید ماشاالله باختر
|
|