امام رضا(ع)-شهادت

این لرزه های زانویم از زهر کینه نیست

داغ و فراق مادرمان بی هزینه نیست

روی کبود مادر من قاتل من است

ور نه شرار، این همه در زهر کینه نیست

با این که آب شد جگر و سینه زخم شد

دردی کشنده تر به من از زخم سینه نیست

این دردها که از اثر زهر می کِشم

یک ذره از مصیبت درد مدینه نیست

دیدید اگر که رنگ ز رخسار من پرید

این چهرۀ کبود شده بی زمینه نیست

دیگر رها به حجرۀ در بسته ام کنید

غیر از جواد مرهم این سوز سینه نیست

در غربتم صدای مرا نشنود کسی

کس آشنای غربت صوت الحزینه نیست

حتی صدا به خواهر من هم نمی رسد

یک گریه کن کنار منِ بی قرینه نیست

سِکّه اگر به نام ولی عهدی ام زدند

شد تاج ننگ بر سر من، جای پینه نیست!

گویا دگر کسی نگرانم نمی شود

فرقی میان من و غریب مدینه نیست

یک عمر بهر کرب و بلا گریه کرده ام

این پلکِ خسته، زخم به جز این گزینه نیست

محمود ژولیده


برچسب‌ها: امام رضا
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۱ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 
ابن عباس می گوید: در آن لحظات كه پیامبر شدیدا بیمار بود، دقایقی آن حضرت بیهوش شد، در آن هنگام در خانه كوبیده شد، فاطمه علیها السلام به پشت در رفته و فرمود: كیستی؟ از پشت در صدا آمد كه من شخص غریبی هستم و با رسول خدا صلی الله علیه وآله كاری دارم، آیا اجازه هست كه به حضورش برسم؟ فاطمه علیها السلام فرمود: خدا تو را بیامرزد، هم اكنون پیامبر صلی الله علیه وآله بیمار است و حال ملاقات با كسی را ندارد. آن شخص رفته و پس از لحظاتی دوباره آمد و اجازه ورود خواست و گفت:


برچسب‌ها: حضرت رسول, حضرت زهراء
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۱ساعت ۷ ب.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 

امام رضا(ع)- شهادت (زبان حال حضرت)

در کوچه افتادم به روی خاک اما

طفلم نکرد این صحنه را هرگز تماشا

 افتادم اما دست هایم را نبستند

 یارم نشد از من جدا با ضرب اعدا

 آن جا امیرالمومنین را یاوری بود

 این جا منم، در حجره ام تنهای تنها

 بر خاک افتادم نه خاشاک بیابان

 جسمم نَماند عریان و بی سر بین صحرا

 با زهر کینه سوختم اما ندیدم

 در شعله های آتش فتنه حرم را

پیری نبودم پا برهنه در پی اسب

 سجاده از زیر دو پایم رفت؟ حاشا!!!

 در حجره ام جان می دهم نه کنج زندان

 هرگز نمی ماند به جا بر نعش غل ها

 راضی به آن چه حق رضایت داشت هستم

 اما بیا دردانه حالا پیش بابا

 سلطان تویی و شد غلام، این عاشق اما

 این نوکری آقایی دنیاست آقا


برچسب‌ها: امام رضا
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۱ساعت ۵ ب.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 

امام رضا(ع)-شهادت

مانند مادرت شده ای، قد خمیده ای!

آقا چرا عبا به سر خود کشیده ای !؟

 با درد کهنه ای به نظر راه می روی!؟

 مانند مادرت چقدر راه می روی!

 خونِ جگر به سینه به اجبار می دهی

 راهی نرفته! تکیه به دیوار می دهی

داغ غریبی تو، نمک بر جگر زند

 خواهر نداشتی که برایت به سر زند

 این جا مدینه نیست، چرا دل خوری شما!؟

 در کوچه های طوس زمین می خوری چرا؟

 با «یاعلی» به زانوی خسته توان بده

 خاک لباس های خودت را تکان بده

 مقداری از عبای شما پاره شد، ولی...

 نیزه نزد کسی به تو از کینه ی علی

 این جا کسی به پیرهن تو نظر نداشت

 فکر و خیال گندم ری را به سر نداشت

 این جا کسی به غارت انگشترت نرفت

چشمی به سمت مقنعه ی خواهرت نرفت


برچسب‌ها: امام رضا
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۱ساعت ۳ ب.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 

آمد از راه و کشید آرام عبا رویِ سرش

یعنی امروزست روزِ ناله هایِ آخرش

هر قدم رفت و نشست و دست بر پهلو گرفت

می کشد خود را به سویِ خانه مثلِ مادرش

رویِ خاکِ کوچه دنبالش اگر دقت کنی

بنگری آثاری از خاکی ترین بال و پرش

او زمین می خورد و می خندید بر حالش عدو

این هم ارثی بود که برده ز جدِّ اطهرش

صحنۀ جان دادن او روضۀ مستوره شد

حجرهٔ در بسته می داند چه آمد بر سرش

بار دیگر صورت خاکی و دست و پا زدن

خادمش دید و ولی هرگز نمی شد باورش

یک بُنَیّ گفت و از کام پسر بوسه گرفت

از مدینه بهر یاری زود آمد دلبرش

کربلا بابا رسید امّا پسر افتاده بود

قلبِ شاعر آب شد در این دو بیت آخرش

هر چه قدر آغوش خود وا کرد اکبر جا نشد

تا که آخر در عبا پیچید جسم اکبرش

تا قیامت هم نمی فهمند اهل معرفت

از چه آمد دست بر سر بین لشگر خواهرش


برچسب‌ها: امام رضا
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۱ساعت ۱ ب.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 

امام رضا(ع)-مناجات

ای رأفت تو رأفت ذات خدا رضا

از پای تا به سر علی مرتضی رضا

نامت از آن رضاست که در عرصه حساب

حق نیست بی‌رضای تو از کس رضا، رضا

هر کس که بیشتر کرمش می‌رسد به خلق

او بیشتر برد به درت التجا رضا

عیسی صفای روح گرفته در این حرم

موسی ستاده بر در تو با عصا رضا

از روضه مقدس تو می‌وزد نسیم

تا باغ خلد، با نفس انبیا رضا

جوشد زبس اجابت از این آستان قدس

گم می‌شود کنار ضریحت دعا، رضا

آغوش خود گشوده برای خوش‌آمدش

از هر دری که سوی تو آید گدا، رضا

خود پیشتر ز خواندن اذن دخول من

بر من نگاه کردی و گفتی بیا رضا

در کوی تو ز بس که رؤفی تو، زائرت

داند ثواب، اگر چه بیارد خطا، رضا

من شرم می‌کنم که بیایم در این حرم

تو می‌زنی مرا ز کرامت صدا، رضا  

امام رضا (ع)

این آفتاب مشرقی بی کسوف را

ای ماه! سجده آر و بسوزان خسوف را

"لا تقربوا الصلوة..." مخوان و به هم مزن

این مستی به هم زده نظم صفوف را

نقاره ها به رقص کشند اهل زهد را

شاعر کند خیال تو هر فیلسوف را

می ترسم از صفای حرم با خبر شود

حاجی و نیمه کاره گذارد وقوف را

این واژه ها کم اند برای سرودنت

باید خودم دوباره بچینم حروف را

روح القدس! بیا نفسی شاعری کنیم

خورشید چشم های امام رئوف را

امام رضا(ع)-مناجاتی

عنان دل به تو دادم که دلبرم باشی

 چو ابر سایه به سایه تو بر سرم باشی

خدا کند همه جا یار و یاورم باشی

 به روز واقعه تنها تو در برم باشی

بگیر دستِ دلم را در این صَحاریِ عشق

که تشنه کام تــوام ای همیشـه جاری عشق

دلم ز یاد تو گر چه لبالب از شور است

 هزار مرتبه قلبم ز ساحـتت دور است

تو کیستی که حریمت چو کعبه مشهور است

 ز نقره نیست ضریح تو بلکه از نور است

در آستان تو اَبرِ سُــــرور می بارد

ز چهار گوش ضریح تو نور می بارد

فروغ گنبد زرد تو رشک خورشید است

 که در سپهر اجابت چراغ امید است

عیان ز روی مهت جلوه های توحید است

 کجا بهشت چنین عارضی به خود دیده است

«اگر لیاقتِ خورشـید بود در حَدِ تو

همیشه بود طوافش به گرد گنبد تو»

گرفت عطر لبانم، ز بوسه بر حرمت

 نشست دیده من چون غبار در قدمت

نمی دهم به سرور بهشت سوز غمت

 فدای این همه لطف و عنایت وکرمت

که جای جای حریم تو جود می بینم

وَ فُـوج فُوجِ ملک در سجود می بینم


امام رضا(ع)

شکر خدا که ریزه خور خوانتان شدم

دل بسته ی حریم خراسانتان شدم

شکر خدا که بار دگر زائر توام

لطف خود شماست که مهمانتان شدم

لایق نبوده ام که شوم همجوارتان

مبهوت این کرامت و احسانتان شدم

یا ایها الرئوف زمینم زده گناه

بی خود نبوده دست به دامانتان شدم

با صد امید بر در این خانه آمدم

امّیدوارِ لطف فراوانتان شدم

جایی به جز بهشت خراسان نیافتم

گوشه نشین روضه ی رضوانتان شدم

دست خودم نبوده که این جا رسیده ام

دست خودم نبوده مسلمانتان شدم

چشم طمع به گندم مهر تو بسته ام

این شد که من کبوتر ایوانتان شدم

دل کنده ام ز خانه و شهر و دیار خود

عشقت سبب شده که پریشانتان شدم

لطف و عطای تو چه قدر فرق می کند

بیهوده نیست بی سر و سامانتان شدم

حال و هوای کرب و بلا دارد این حرم

یعنی که مست جام حسین جانتان شدم


برچسب‌ها: امام رضا
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۱ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 
امام رضا(ع)-شهادت

 من كه از زهر جفا پاره شده این جگرم

كنج این حجره بیاد غم دیوار و درم

در كجایی ز مدینه تو بیا ای مادر!

تا ببینی كه فتادست بر این دل شررم

تشنه و بی كس و تنها چو به خود می پیچم

گر بیایی بگذارم به قدوم تو سرم

بارها از اثر زهر چو خوردم به زمین

یاد آن كوچه بسوزاند همه برگ و برم

گه به خاك افتم و گه خیزم و گه ناله كنم

گاهی از غصه بگویم كه كجایی پسرم

زهر مأمون به خدا كار مرا ساخته است

گشته راحت دگر آماده ز بهر سفرم

من تأسی كنم از تشنه لبی بر جدم

تشنه لب می دهم این جان به ره دادگرم

گر كه شد حجره ی من قتلگهم یا الله!

دیگر از داغ پسر خم نشده این كمرم

حبیب الله چایچیان


برچسب‌ها: امام رضا
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۱ساعت ۸ ق.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 

خادمت پشت در قصر خبر می خواهد

از شب مبهم این فتنه سحر می خواهد

کاش آن خوشه ی مسموم زبانش می گفت :

لب شیرین تو انگور مگر می خواهد؟

تو عبا روی سرت می کشی و پا به زمین

رفتنت تا به در حجره هنر می خواهد

ای جگر گوشه که در حجره ی غم تنهایی

زهر از جان تو انگار جگر می خواهد

جگرت سوخته از درد به خود می پیچی

لب خشکیده ی تو دیده ی تر می خواهد

خوب شد این که جوادت به کنارت آمد

پدر از نفس افتاده پسر می خواهد

لحظه ی رفتن خود در نظرت می آمد

روضه ی مرد غریبی که نفر می خواهد

یاد آن حرف تو با ابن شبیب افتادم

یاد آن دشنه که از جد تو سر می خواهد


از لطف التماسِ صداهایِ آهوان

بی گریه هم گرفت دعاهایِ آهوان

آهو زیاد محضر معشوق می رود

پس وصلمان كنید به پاهایِ آهوان

یك عده ای شدند گدا كلبِ كهف را

ما نیز می شویم گداهایِ آهوان

نانم حرام میل كبوتر شدن كنم

وقتی كه هست حال و هواهایِ آهوان

صورت گذاشتن به كفِ پات واجب است

آن هم در آستانِ خداهای آهوان

صیاد نیز پایِ تو را بوسه می زند

با ذكر یا امام رضاهایِ آهوان

آهو شدیم پس كرمت را نشان بده

مثل همیشه آن حرمت را نشان بده

ما زلف داده ایم پریشان شود همین

دل داده ایم دستِ تو حیران شود همین

آئینه ی مرا سحری تكّه تكّه كن

باشد كه خرج گوشه ی ایوان شود همین

دردِ مرا علاج مكن با طبابتت

با خاكِ زیر پای تو درمان شود همین

حالا كه هم غذای غلامان خانه ایم

خوب است آدمی ز غلامان شود همین

آن كه به مهربانی ات ایمان نیاورد

در ازدحام حشر پشیمان شود همین

لطف تو را به خاطر این آفریده اند

كه آتشِ خلیل، گلستان شود همین

كلِّ زمین بناست اگر كشوری شود

بهتر كه پایتخت خراسان شود همین

از جلوه ات كنار بزن این نقاب را

تا آفتاب، پاره گریبان شود همین

سلمانی ات نیامده ظرفش طلا شود

این جا نشسته است كه سلمان شود همین

حالا كه محمل تو رسیده ست شهر طوس

حرفی بزن كه شهر مسلمان شود همین

این بندگیِ ما به قنوتِ تو كامل است

توحیدِ ما به شرط و شروطِ تو كامل است

در خاک می پیچد تنش را مرد غربت

دارد در این حالت تماشا مرد غربت

باید تماشا کرد و خون از چشم بارید

دریا به دریا همنوا با مرد غربت

هرم نفس هایش پر از تاثیر زهر، است

در آتش افتاده ست گویا مرد غربت

او آب را پس می زند ای وای، ای وای

در فکر عاشوراست آیا مرد غربت؟

یک شهر عاشق دارد و سرگشته اما

تنها تر از تنهاست این جا مرد غربت

دردانه ای بوی مدینه با خود آورد

خوبست دیگر نیست تنها مرد غربت

یک کهکشان راه است تا فهمیدن او

هفت آسمان شد فاصله تا مرد غربت

آمد از راه و کشید آرام عبا رویِ سرش

یعنی امروزست روزِ ناله هایِ آخرش

هر قدم رفت و نشست و دست بر پهلو گرفت

می کشد خود را به سویِ خانه مثلِ مادرش

رویِ خاکِ کوچه دنبالش اگر دقت کنی

بنگری آثاری از خاکی ترین بال و پرش

او زمین می خورد و می خندید بر حالش عدو

این هم ارثی بود که برده ز جدِّ اطهرش

صحنۀ جان دادن او روضۀ مستوره شد

حجرهٔ در بسته می داند چه آمد بر سرش

بار دیگر صورت خاکی و دست و پا زدن

خادمش دید و ولی هرگز نمی شد باورش

یک بُنَیّ گفت و از کام پسر بوسه گرفت

از مدینه بهر یاری زود آمد دلبرش

کربلا بابا رسید امّا پسر افتاده بود

قلبِ شاعر آب شد در این دو بیت آخرش

هر چه قدر آغوش خود وا کرد اکبر جا نشد

تا که آخر در عبا پیچید جسم اکبرش

تا قیامت هم نمی فهمند اهل معرفت

از چه آمد دست بر سر بین لشگر خواهرش

با سینه ای که آتش از آن شعله می کشید

ناله برای کشتهٔ دیوار و در کشید

او بود و خاک حجره و یک ناله ضعیف

آری نفس نفس زدنش تا سحر کشید

یک روزه زهر بر دل زارش اثر نمود

گاهِ سحر به جانب جانانه پر کشید

در انتظار آمدن میوهٔ دلش

پا را به سوی قبله چنان محتضر کشید

سینه زنان دریده گریبان پسر رسید

دستی به روی ماه کبود پدر کشید

شمس الشّموس روی زمین اوفتاده و

فریاد ای پدر ز دل خود قمر کشید

آه از دمی که زینب کبرایِ غم نصیب

آمد تن امام زمانش به بر کشید

با دست زخم خورده خود دختر علی

تیر شکسته از تن ارباب در کشید

گل مانده بود در وسط تیغ و نیزه ها

آمد ز پای ساقه یاسش تبر کشید


ای ضامن آهو همۀ بود و نبودم

قربان تو و لطف و عطای تو وجودم

جان می دهم آقا! عوضش عشق عطا کن

در معامله ای یک طرفه طالب سودم

در بین محبان تو آلوده ترینم

شرمنده از اینم که مطیع تو نبودم

گه گاه تو را دیدم و نشناختم ای وای

صد حیف که آغوش برایت نگشودم

گاهی به سر سفره کنار تو نشینم

همراه تو ای شاه غذا میل نمودم

یا فاطمه می گویم و این اذن دخول است

راهم بده من سینه زن یاس کبودم

گفتم به شما شیعه اثنی عشرم، نه

از کودکیم گریه کن جدّ تو بودم

در صحن دو چشم من از آن روز که وا شد

با گریه و با اشک حسینیه بنا شد

ای حضرت سلطان بنگر حال گدا را

از من بخر این ناله و این اشک و بکا را

پر باز نکردی و کرم لا اقل آقا

وا کن به روی من یکی از پنجره ها را

ای دست شفا بخشی تو پنجره فولاد

انگار مسیح از تو گرفته است شفا را

این نقطۀ پایان محرم، صفر ماست

امضا بنما تذکرۀ کرب و بلا را

امروز، دو ماه است عزادار شمائیم

سخت است در آریم ز تن رخت عزا را

در روز سیه پوشی مان مادرمان بست...

....با دست خودش دگمۀ پیراهن ما را

امروز ولی نیست توقع که بیاید

باید که کند دفع خطر شیر خدا را

جز اشک ندارم به کفم، شاید همین اشک

خاموش کند دامن ام النّجبا را

امروز که از زهر، ز پا تا سرتان سوخت

انگار دوباره، پسِ در مادرتان سوخت

هر چند ناتوان شدی اما ز پا نیفت

ای هشتمین عزیز، عزیز خدا نیفت

می ترسم آن که در بریزد به پهلویت

باشد ز پا بیفت ولی بی هوا نیفت

کوچه به آل فاطمه خیری نداشته

دیوار را بگیر و در این کوچه ها نیفت

مردم میان شهر تماشات می کنند

این بار را به خاطر زهرا بیا نیفت

دامان هیچ کس به سرت سر نمی زند

حالا که نیست خواهر تو پس ز پا نیفت

تکه حصیر خویش از این حجره جمع کن

اما به یاد نیمه شب بوریا نیفت

ای وای اگر به کرببلا بوریا نبود

راهی برای دفن شه کربلا نبود

  مسعود اصلانی

آسمان زیر پرت بود زمین افتادی

یک عبا روی سرت بود زمین افتادی

نه صدای تو به گوش کسی آن روز رسید

نه کسی دور و برت بود زمین افتادی

صورتت خاکی و دستار و عبایت خاکی

مادرت در نظرت بود زمین افتادی

«زهر از جان تو آقا جگرت را می خواست»

آتشی بر جگرت بود زمین افتادی

ناله می کرد جوادت به سرش می زد آه

اشک در چشم ترت بود زمین افتادی

مثل یک مار گزیده به خودت پیچیدی

خوب شد که پسرت بود زمین افتادی

ولی افسوس به میدان دل خون برد حسین

نیزه از پشت زدند و به زمین خورد حسین

زهر جفا نیلی نموده پیکر من

یعنی رسیده لحظه های آخر من

در بین حجره بر خودم می پیچم از درد

این چه بلایی بود آمد بر سر من

چشمم نمی بیند، زمین خوردم دوباره

این ضعف بسیارم شده درد سر من

درد کمر آخر امانم را بریده

تازه شبیه تو شدم ای مادر من

از روضه های «تازیانه»، «میخ»، «سیلی»

آتش زبانه می کشد از باور من

با هر نفس خون جگر می ریزد از لب

آلاله می بارد کنار بستر من

شکر خدا این جا نبوده تا ببیند

این صحنه ی جان کندنم را خواهر من

تصویری از گودال و تلّ زینبیه

افتاده بین قاب چشمان تر من

کوثر اشک من از ساغر و پیمانهٔ توست

دل آتش‌زده‌ام، شمع عزاخانه تـوست

جگر سوخته، خاکستر پروانه تـوست

شعله‌های دلم از آه غریبـانه تـوست

ای تـراب قـدم زائـر کویت گُل من

وی خراسان تو تا صبح قیامت دل من

****

درد جان را تو طبیبی تو طبیبی تو طبیب

بزم دل را تو حبیبی تو حبیبی تو حبیب

بی تولّای تو دل را نه قرار و نه شکیب

تو غریب الغربایی و همه خلق، غریب

نه خراسان که سماوات و زمین حائر توست

دور و نزدیک ندارد، دل ما زائر توست

****

ای قبـول غـم تـو گریـه ناقـابل ما

آتش عشق تو در روز جزا حاصل ما

مایـه از خاک خراسان تو دارد گل ما

ما نبودیم که می‌سوخت به یادت دل ما

سال‌ها آتش غم شمع صفت آبت کـرد

زهر در سینه شراری شد و بی تابت کرد

جگرش خون شد و چشمش نگران بر در بود

سینه اش سوخته از غربت و چشمش تر بود

وقت تودیع جگر گوشه خود را می خواست

به تمنای رخش دیده ی او بر در بود

سوخت از زهر، كسی كه به حرم خانه ی وحی

عالم علم نبی، بضعهٔ پیغمبر بود

در و دیوار هم از غربت او نالیدند

حجره اش بس كه غم انگیز و ملال آور بود

دل قدسی نفسان غرق غم و محنت شد

كه به بالین نه پسر داشت و نی خواهر بود

سوخت از یاد در سوخته ی گلشن وحی

گوئیا چشم به راه قدم مادر بود

آمد از راه به امید وصالش اما

اول وصل پسر، درنفس آخر بود

رفت او چون ز جهان خیل ملائك دیدند

در سماوات به پا شورشی از محشر بود

خار غم داشت به دل چون كه «وفائی» می دید

هشتمین گل به گلستان نبی پرپر بود

ای دل غمزده برخیز و بیا گریه کنیم

وقت آن است که با اهل ولا گریه کنیم

همچو پروانه پر خویش به آتش بزنیم

یا بسوزیم چنان شمعی و، یا گریه کنیم

چون غریبان بنشینیم به بزم غم او

برسر کوی غریب الغربا گریه کنیم

گاه گل بوسه به خاک حرم او بزنیم

گاه در خلوتی از اشک و دعا گریه کنیم

عرشیان در غم او سوک نشینند بیا

همره عرش نشینان خدا گریه کنیم

به غریبی و غم و محنت او ناله زنیم

بر دل شعله ور از زهر جفا گریه کنیم

پارۀ جان نبی پاره جگر شد، برخیز

ز جگر ناله زنیم و همه جا گریه کنیم

به جگر گوشۀ او تسلیتی برگوئیم

همره آن گل ماتم زده ما گریه کنیم

ای «وفائی» چو یتیمانِ پدر مُرده بیا

در شب شام غریبان رضا گریه کنیم

یا آن که بخوانید به بالین پسرم را

یا بر سر زانو بگذارید سرم را

شب تا به سحر چشم به راهم که نسیمی

از من ببرد سوی مدینه خبرم را

کی باور من بود که از آن حرم پاک

یک روز جدا گردم و بندم نظرم را

مجبور به تودیع حرم بودم و ناچار

در سایهٔ اندوه نشاندم پسرم را

هنگام خداحافظی از شهر، عزیزان

شستند به خوناب جگر رهگذرم را

گفتم همه در بدرقه ام اشک ببارند

شاید که نبینند از آن پس اثرم را

دامانم از این منظره پر اشک شد اما

گفتم که نبیند پسرم چشم ترم را

با کس نتوان گفت ولیعهدی مأمون

خون کرده دلم را و شکسته کمرم را

من سر به ولیعهدی دونان نسپارم

بگذارم اگر بر سر این کار سرم را

تهمت ز چه بندید به انگور، که خون کرد

هم صحبتی دشمن دیرین جگرم را

آفاق همه زیر پر رأفت من بود

افسوس بدین جرم شکستند پرم را

آن قوم که در سایه ام آرام گرفتند

دادند به تاراج خزان برگ و برم را

بشتاب به دیدار من ای گل که به بویت

تسکین دهم آلام دل در به درم را

روزم سپری شد به غم، اما گذراندم

با یاد تو ای خوب، شبم را سحرم را

در کوچه افتادم به روی خاک اما

طفلم نکرد این صحنه را هرگز تماشا

 افتادم اما دست هایم را نبستند

 یارم نشد از من جدا با ضرب اعدا

 آن جا امیرالمومنین را یاوری بود

 این جا منم، در حجره ام تنهای تنها

 بر خاک افتادم نه خاشاک بیابان

 جسمم نَماند عریان و بی سر بین صحرا

 با زهر کینه سوختم اما ندیدم

 در شعله های آتش فتنه حرم را

پیری نبودم پا برهنه در پی اسب

 سجاده از زیر دو پایم رفت؟ حاشا!!!

 در حجره ام جان می دهم نه کنج زندان

 هرگز نمی ماند به جا بر نعش غل ها

 راضی به آن چه حق رضایت داشت هستم

 اما بیا دردانه حالا پیش بابا

 سلطان تویی و شد غلام، این عاشق اما

 این نوکری آقایی دنیاست آقا

قبلۀ جان من امام‌رضاست

 دین و ایمان من امام‌رضاست

بی‌ولایش ز مرده مرده‌ترم

جان و جانان من امام‌رضاست

هرچه کردم تلاوت قرآن

روح قرآن من امام‌رضاست

چارصحنش بهشت هشت بهشت

خلد و رضوان من امام‌رضاست

نسخه و دارو و طبیبم اوست

درد و درمان من امام‌رضاست

خجلم از عنـایت و کرمش

که مرا راه داده در حرمش

****

او سیه‌رویی مرا دیده

به سیاهیم پرده پوشیده

به کسی چه که من گنهکارم

هرچه هستم رضا پسندیده

بوده اشک خجالتم بر رخ

او به اشکم ز لطف خندیده

دست او بر روی سرم بوده

مهر او در دلم درخشیده

گرچـه باشـد گناهِ بسیارم

هر که‌ام ثامن‌الحجج دارم


مانند مادرت شده ای، قد خمیده ای!

آقا چرا عبا به سر خود کشیده ای !؟

 با درد کهنه ای به نظر راه می روی!؟

 مانند مادرت چقدر راه می روی!

 خونِ جگر به سینه به اجبار می دهی

 راهی نرفته! تکیه به دیوار می دهی

داغ غریبی تو، نمک بر جگر زند

 خواهر نداشتی که برایت به سر زند

 این جا مدینه نیست، چرا دل خوری شما!؟

 در کوچه های طوس زمین می خوری چرا؟

 با «یاعلی» به زانوی خسته توان بده

 خاک لباس های خودت را تکان بده

 مقداری از عبای شما پاره شد، ولی...

 نیزه نزد کسی به تو از کینه ی علی

 این جا کسی به پیرهن تو نظر نداشت

 فکر و خیال گندم ری را به سر نداشت

 این جا کسی به غارت انگشترت نرفت

چشمی به سمت مقنعه ی خواهرت نرفت

 


برچسب‌ها: امام رضا
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۱ساعت ۸ ق.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 

شهادت امام حسن(ع)
نوحه – زمینه – واحد - شور
(به سبک اربعین شاه مظلومان)
ای کریم آلِ طه یا حسن      سیّدی مولا حسن
ای به گلزار ولایت یاسمن    سیّدی مولا حسن
قبله ی عاشقان    روی همچون مَهَت
تو کریمی و ما       سائل درگهت
یا حسن یا حسن

 

******
ای فدای غصّه های آن دلت    همسرت شد قاتلت
دیدن روی مغیره مشکلت      همسرت شد قاتلت
ناله ات پر اثر     سینه ات پر شرر
گشته ای از جفا     پاره پاره جگر
یا حسن یا حسن
******
بوده ات یا فاطمه یا فاطمه      ناله ی شام و سحر
خاطرات کوچه در جان و دلت     مثل آتش شعله ور
از سرِ ظلم و کین       بهر احیای دین
مادرت گشته در      کوچه نقش زمین
یا حسن یا حسن

شاعر : امیر عباسی

منبع : نوحه

www.emam8.com دانلود سبک


برچسب‌ها: امام حسن
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۰ساعت ۲ ب.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 
زمینه-شور

(به سبک مصباح الهدی ارباب)
به ناله ی زهرا شد    سینه ی همه پر آه
شراره ی دلها شد          ماتم رسول الله
ای نور تو مشکات حق    حیدر تو مصباح دین
جان ما فدای غمت        یا رحمة  لّلعالمین
سیّدی رسول الله
******

 

افنخار ما آقا               نوکریه دلبندت
هستیم همگی خاکِ   زیر پای فرزندت
فدای امامه حسن       جونه تمومه عالمه
به یاد غریبی او     هر چی بخونیم باز کمه
سیدّنا مولا حسن
******
الهی به راه عشق     همگی فدایی شیم
به مدد ثار الله          بنده ای خدایی شیم
یا نبی و یا مجتبی     یا ضامن آهو رضا
دلِ ما میخواد دسته جمع     به زودی بریم کربلا
سیّدنا یا مظلوم
******
ما نمیذاریم هرگز     رهبرمون و تنها
مثل شهریاری و      احمدیِ روشن ها
خوش به حالتون که شما    فدای ولایت شدین
گفتین که نباید گذاشت     حرف امام و رو زمین
سیدّنا یا مظلوم

شاعر : امیر عباسی
منبع : نوحه

 

www.emam8.com دانلود سبک


برچسب‌ها: امام حسن, رسول اکرم
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۰ساعت ۲ ب.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 

همیشه به هوای مدینه    تو چشمامون اشکه غمه
امامزاده هامون حرم دارن      امام حسن بی حرمه
توی صحن کربلا ، مشهد امام رضا ، یاد قبرتم آقا
هر کی سینه زنه    شاه بی کفنه
زندگیش به خدا      بیمه ی حسنِ
حسن وای
******

 

 میخوام شهادتِ تو بقیع رو     آقا سیاهپوش بکنم
میخوام ماجرای کوچه رو از      زبونِ تو گوش بکنم
وقتی راهتون رو بست ، صورتی به خون نشست ، گوشواره آخه شکست
کشته ما رو غمت     قربونه کرمت
اومدم تو بقیع      پس کجاست حرمت
حسن وای
******
کنار طشتِ پر خون تو با     گریه زینب می شینه
یه روز میاد که تو طشت طلا   سر بریده می بینه
مثل تابوت شما ، تیر بارون میشه آقا ، قاسمت تو کربلا
تو دلم آتیشه       گفتی تو همیشه
مثل روز حسین    هیچ روزی نمیشه
حسن وای

 

 

شاعر:سعید پاشازاده

منبع : نوحه

www.emam8.com دانلود سبک


برچسب‌ها: امام حسن, مدینه, بقیع
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۰ساعت ۲ ب.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 

شهادت امام رضا(ع)
نوحه
(به سبک حاج ناظم)
عزای ثامن الحجج رسیده     تر شد دو چشمِ مادرِ شهیده
در عزای پسر      خون رَوان از بَصَر
امام مسلمین رضا جان     کشته ی زهر کین رضا جان
واویلا واویلا واویلا
******

 

به محضرت مَه آمد و گریه کرد     جوادَت از رَه آمد و گریه کرد
شد خزان گلشنش       سرت بر دامنش
دلها بسوزد بهر دلبر       حسین و داغ علی اکبر
واویلا واویلا واویلا
شاعر : امیر عباسی
منبع : نوحه

www.emam8.com دانلود سبک

 


برچسب‌ها: امام رضا, نوحه
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۰ساعت ۲ ب.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 

شهادت امام حسن(ع)
زمزمه – واحد جفت (سنتی)
(به سبک آمدی خوش آمدی)
کشته ی زهر کینه پاره جگر امام حسن
ای غریبِ مدینه پاره جگر امام حسن
غریب آقا غریب آقا غریب آقا غریب آقا
******
ای مزارِ بی شمع و چراغ تو بهشت ما
مهرِ تو در گلِ ما عشق تو سرنوشت ما
غریب آقا غریب آقا غریب آقا غریب آقا
******

 

از غَمَت ای باوفا دادم ز کف صبر و شکیب
تو امامی هستی که در خانه هم هستی غریب
غریب آقا غریب آقا غریب آقا غریب آقا
******
اگر چه پاره جگر از کینه های همسری
تو قتیل کوچه و داغ عظیمِ مادری
غریب آقا غریب آقا غریب آقا غریب آقا
******
ناگهان هفت آسمان گردید بر دور سَرَت
با دو چَشمَت دیده ای نقش زمین شد مادرت
غریب آقا غریب آقا غریب آقا غریب آقا

 

 

شاعر: امیر عباسی

منبع : وبلاگ نوحه

www.emam8.com دانلود سبک


برچسب‌ها: امام حسن, نوحه, مدینه
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۰ساعت ۲ ب.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 

متن نوحه سنتی برای شهادت امام حسن(ع) به همراه سبک نوحه
)به سبک حاج ناظم)
لاله ی گلشن پیمبر حسن      جان علی و سبط اکبر حسن
ای به زهرا  پسر      پاره پاره جگر
سوزد دل از سوزِ دل تو      که همسرت شد قاتلِ تو
واویلا واویلا واویلا
******

 

قلبِ دو عالم به غَمَت مبتلا     مدینه از سوگ تو چون کربلا
ای بهار مادر      غصّه دار مادر
دل به رَهِ خزان سپردی     تو بین کوچه جان سپردی
واویلا واویلا واویلا
شاعر : امیر عباسی
منبع : حسینیه نوحه

www.emam8.com دانلود سبک


برچسب‌ها: امام حسن, مدینه
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۰ساعت ۲ ب.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 

پیامبر(ص)-شهادت

تو را ملول و پریشان و خسته می بینم

کنار بستر خود دل شکسته می بینم

به دوش توست پس از من رسالتی سنگین

چرا وجود تو را سخت خسته می بینم

تو نور چشم منی، دخترم! تو را چون ماه

میان هاله ای از غم، نشسته می بینم

بهار باغ من! ای عمر تو چو گل کوتاه

کتاب عمر تو را زود بسته می بینم

اگر چه غرق غمی، چون غمت غم دین است

تمام عمر کمت را خجسته می بینم

هر آن چه را که پس از این وداع خواهی دید

ز پشت دیدۀ در خون نشسته می بینم

میان دود و شرار و هجوم اهل ستم

تو را صنوبر پهلو شکسته می بینم

تمام جان «وفائی» ز ناله پُر شده است

که بند بند دلش را گسسته می بینم


پیامبر اکرم(ص)-شهادت

داغی اگر نبود که گریان نمی شدیم

لطفی اگر نبود مسلمان نمی شدیم

 یا ایّها الرّسول بدون دعای تو

از پیروان عترت و قرآن نمی شدیم

یا این که گوشه چشم اباالفضل تو نبود

ما از تبار حضرت سلمان نمی شدیم

بی حب خاندان تو در خانه ی کرم

جایی نداشتیم و مهمان نمی شدیم

ما امت توایم و علی هم کنار توست

آیینه ات نبود نمایان نمی شدیم

ما پای غربت نوه هایت نشسته ایم

ور نه شبیه نم نم باران نمی شدیم

هم ناله های امشب مولای امتیم

ما سوگوار رحلت بابای امتیم

در جان مسلمین چو آذر گذاشتند

بر جان شیعیان دو برابر گذاشتند

آه از نهاد اهل ولایت بلند شد

بر سینه تا که داغ پیمبر گذاشتند

آقای من بزرگ قبیله ز داغ تو

بر روی خاک عرصه ی محشر گذاشتند

هستی گریست تا نوه هایت رسیده و

با گریه روی سینه ی تو سر گذاشتند

تو باغبان امتی و جای اجر تو

یک شاخه یاس را وسط در گذاشتند

با رفتنت مصیبت زهرا شروع شد

داغ پسر به سینه ی مادر گذاشتند

در کوچه ها غرور علی را کسی شکست

در کوچه بود فاطمه روی زمین نشست


پیامبر اکرم(ص)-شهادت

از سوزِ تب توانی به پیکر نداشتی

فکری به غیر فاطمه در سر نداشتی

یادِ خدیجه می کنی و آه می کشی

یعنی که تاب دوریِ همسر نداشتی

بعد از غدیر و توطئه هایِ منافقین

دلشوره جز غریبی حیدر نداشتی

می خواستی سفارش حقِ علی کنی

امّا چه فایده که تو یاور نداشتی

عمری برای این که هدایت شوند خلق

در سینه غیر یک دلِ مضطر نداشتی

وقتی صدایِ فاطمه آمد که سوختم

در عرش می شنیدی و باور نداشتی

رفتی از این دیار وَ اِلّا به یک نفس

تابِ صدایِ نالۀ دختر نداشتی

مسمار داغ بود و لب از سینه بر نداشت

آنجا مگر بهشت مُعطّر نداشتی

پنجاه سالِ بعد مشخص شود چرا

از روی سینه جسمِ حسین بر نداشتی

وقتی عدو محاسن او را گرفته بود

ز ره رسیدی عمّامه بر سر نداشتی

زینب نیابتاً ز تو بوسید آن گلو

زیرا که تابِ بوسۀ حنجر نداشتی

پیامبر اکرم(ص)-شهادت

ای امت رسول، قیامت به پا کنید

لبریز، جام دیده ز اشک عزا کنید

در ماتم پیمبر و تنهایی علی

باید برای حضرت زهرا دعا کنید

داغ پیغمبر است و بلایی‌ست بس عظیم

حیدر غــریب گشتـه و زهـرا شده یتیم

×××

ختم رسل به سوی جنان می‌کند سفر

جان جهانیان ز جهان می‌کند سفر

ریزید خون ز دیده که در آخر صفر

کز پیکر وجود، روان می‌کند سفر

دریای اشک، ملک خداوند سرمد است

بــاور کنیــد روز عــزای محمّد است

×××

جان جهان ز پیکر هستی جدا شده

خاموش، شمع محفل نورالهدی شده

ملک خداست غرق در اندوه و اضطراب

واویلتا عزای رسول خدا شده

عالم ز دود فتنه سیه‌پوش می‌شود

حقّ علـی و آل، فـراموش می‌شود

×××  

وفات پیامبر اکرم(ص) و شهادت امام مجتبی(ع)-وداع با محرم و صفر

گفتم که عمر ماه صفر رو به آخر است

دیدم شروع محشر کبرای دیگر است

گردون شده سیاه و فضا پر ز دود و آه

تاریک تر ز عرصهٔ تاریک محشر است

گرد ملال بر رخ اسلام و مسلمین

اشک عزا به دیدهٔ زهرای اطهر است

گفتم چه روی داده که زهرا زند به سر

دیدم که روز، روز عزای پیمبر است

پایان عمر سید و مولای کائنات

آغاز دور غربت زهرا و حیدر است

قرآن غریب و فاطمه از آن غریب تر

اسلام را سیاه به تن، خاک بر سر است

روی حسین مانده به دیوار بی کسی

چشم حسن به اشک دو چشم برادر است

ای دل بیا و گریهٔ زینب نظاره کن

مانند پیروهن جگر خویش پاره کن....

زهرا به خانه و ملک الموت پشت در

از بهر قبض روح شریف پیامبر

از هیچ کس نکرده طلب اذن و ای عجب

بی اذن فاطمه ننهد پای پیش تر

با آن که بود داغ پدر سخت، فاطمه

در باز کرد و اشک فرو ریخت از بصر

یک چشم او به سوی اجل چشم دیگرش

محو نگاه آخر خود بود بر پدر

اشک حسن چکیده به رخسار مصطفی

روی حسین بر روی قلب پیامبر

دیگر نداشت جان که کند هر دو را سوار

بر روی دوش خویش به هر کوی و هر گذر

زد بوسه ها به حلق حسین و لب حسن

از جان و دل گرفت چو جان هر دو را به بر

هر لحظه یاد کرد به افسوس و اشک و آه

گاهی ز طشت و گاه ز گودال قتلگاه

پیامبر اکرم (ص)-مدح و شهادت

ای محمد (ص) ای رسول بهترین کردارها

حسن خلقت شهره در اخلاقها ، رفتارها

در بیانت بند می آید زبان ناطقان

قامت مدحت کجا و خلعت گفتارها

بال رفتن تا حریمت را ندارد این قلم

قاب قوسینت کجا و مرغک پندارها

طفل ابجد خوان تو سلمان سیصد ساله است

استوار مکتب ایثار تو عمارها

تا نفس داریم و تا خورشید می تابد به خاک

دل به عشق بی زوالت می کند اقرارها

پای بوسی تو عزت داده ما را اینچنین

گل نباشد کس نمی آید سراغ خارها

کی رود از خاطرتم یادت که در روز ازل

کنده اند اسم تو را بر سنگ دل حجارها

داغ تو در سینه ی ما هست چون خاک تواییم

لاله کی روییده در آغوش شوره زارها

گل که منسوب تو گردد رنگ و بویش می دهند

شاهد حرفم گلاب و شیشه ی عطارها

وقت رزمت آنچنانی که میان کارزار

رو به تو آرند وقت خستگی کرارها

ای که با خون دلت پرورده ایی اسلام را

چشم واکن که نهالت داده اکنون بارها

سنگ می خوردی و می گفتی که ایمان آورید

کس ندیده از رسولی اینچنین ایثارها

با عیادت از کسی که بارها آزرده ات

روح ایمان را دمیدی بر دل بیمارها

خم به ابرویت نیاوردی در این بیست و سه سال

بر سرت گرچه بلا بارید چون رگبارها

رفتی و داغ تو پشت دین رحمت را شکست

جان به لب شد از غمت ، شهرت مدینه ، بارها

تا که چشمت بسته شده ای قافله سالار عشق

رم نمودند عده ای و پاره شد افسارها

آنقدر گویم پس از تو میخ در هم خون گریست

ناله ها برخواست بعدت از در و دیوارها

حضرت ختم المرسلین (ص)-شهادت

 آمدی با تجلیّ توحید

به زمین آوری شرافت را

ببری از میان این مردم

غفلت و کفر  و جاهلیت را

 

ولی افسوس عده ای بودند

غرق در ظلمت و تباهی ها

در حضور زلال تو حتی

پِیِ مال و مقام خواهی ها

 

سال ها در کنار تو اما

دلشان از تب تو عاری بود

چیزی از نور تو نفهمیدند

کار آن ها سیاهکاری بود 


پیامبر(ص) و مدینه

شهر مدینه، شهر رسول مکرم است

آنجا اگر که سر بسپارد ملک، کم است

شهر مدینه، آینه دار پیمبری است

کز خیل انبیا به فضیلت مقدم است

شهر مدینه، مهبط  وحی و نبوت است

چشم و چراغ عالم و مسجود آدم است

شهر مدینه، منظره هایی که دیده است

بعد از هزار سال حدیث مجسم است

شهر مدینه، سنگ صبور است در حجاز

هم ترجمان زمرمه، هم روح زمزم است

شهر مدینه، شاهد راز شب علی است

با چاه های کوفه،هم آواز و همدم است

شهر مدینه سوخنه از داغ مجتبی

برگ و برش ملال و گلش حسرت و غم است

شهر مدینه، انس گرفته است با حسین

بعد از حسین آینه گردان ماتم است

شهر مدینه،گریه سجاد را که دید

چشم انتظار ریزش باران نم نم است

شهر مدینه، شاهد برگشت زینب است

گویا هنوز برلب او، خیر مقدم است

شهر مدینه،هدیه فرستد به قدسیان

از تربت بقیع، که اکسیر اعظم است

شهر مدینه، رنگ شفق یافت از ملال

گیسوی نخل هاش پریشان و در هم است

شهر مدینه، شاهد غم های فاطمه است

این خاک پاک جای قدم های فاطمه است


پیامبر(ص)و مدینه

ماتم گرفت حال و هوای مدینه را

پوشید کعبه رخت عزای مدینه را

خاکم به سر که دست اجل تیشه بر گرفت

وز پا فکند نخل رسای مدینه را

رکن علی شکست ز فقدان مصطفی

در برگرفت خاک، صفای مدینه را

زین غم که در محاق نهان ماه یثرب است

ابر عزا گرفت فضای مدینه را

ای دل بیا چو(شاخه حنانه) ناله کن

بنگر به ناله ارض و سمای مدینه را

آدم گریست تا که ملائک به روی دست

بردند سوی سدره همای مدینه را

جسم نبی سه روز زمین ماند و آسمان

سایه فکند کرب و بلای مدینه را

بر بام بیت وحی برافراشت دست کفر

از دود درب خانه لوای مدینه را

دردا که جای تسلیت از کین عدو شکست

آیینه رسول نمای مدینه را

دردا که دشمنان جلوی چشم فاطمه

بستند دست عقده گشای مدینه را

تسکین شود مگر، دل زهرا در این عزا

بسرود(رستگار) عزای مدینه را


برچسب‌ها: حضرت رسول
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۹ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 

مثل من هیچ کس در این عالم وسط شعله‌ها امام نشد

در شروع امامتش چون من این قدر دورش ازدحام نشد

لشکری از مغیره می‌آمد، خیمه‌ غارت شد و در آتش ‌سوخت

غیر زهرا به هیچ معصومی این قدر گرم احترام نشد

روضه از این شدیدتر هم هست: لحظه‌ای که حسین یاری خواست

و علی بود اسم من اما خواستم پا شوم ز جام... نشد

به لب تشنه علی اصغر به لب تیز ذوالفقار قسم

تا به امروز هیچ شمشیری این قدر تشنه در نیام نشد

رفتن شاهزاده‌ای چون من به اسیری به یک طرف اما

در سفر این قدر غل و زنجیر گردن بنده و غلام نشد

آهِ زینب و صیحه‌ی شلاق تا شنیدم،... از اسب با زنجیر

خویش را بر زمین زدم اما باز هم آن صدا تمام نشد

تل و گودال و نعل و علقمه ...آه! ذوالجناح و لب و گلو... انگار

مثل زینب کسی دلش این قدر خون ز تکرار حرف لام نشد 

آه! زینب کجا و بزم یزید، او کجا و جواب ابن زیاد!

باز هم صد هزار مرتبه شکر این که با شمر هم کلام نشد

این چهل سال گریه ام شاید از همان روز اربعین باشد

هر قدر عمه سعی کرد صبور به حسینش کند سلام نشد

دیدم از زیر چادرش زینب گفت طوری که نشنود عباس

رنج ها دیده‌ام حسین! اما هیچ جایی شبیه شام نشد

چه مسلمانی عجیبی بود که در آن بر عیال پیغمبر

نان و خرما حلال بود اما سنگ انداختن حرام نشد

من سجاد این قدر خواندم در مدینه نماز و هیچ کدام

آخرش مثل آن نمازی که عمه‌ام خواند بی قیام نشد

غل و زنجیر و رشته  بر گردن، یک نفس  باده‌ی بلا را من

سرکشیدم تمام، اما شکر!  سفر عشق ناتمام نشد


حضرت زینب(س)-اربعین

یک اربعین فراق و غـم و غصه و ملال

هر لحظه‌اش گذشته به زینب هزار سال

تو روی خاک بودی و می‌زد چهل عروج

مرغ دلم بـه جـانب گـودال، بـال‌ بـال

قـرآن روی سینـۀ پیغمبـر خدا!

گشتی چرا بـه زیر سم اسب، پایمال؟

من دیده‌ام کتاب خـدا را به تشت زر

من دیده‌ام به نوک سنان وجه ذوالجلال

در شهر کوفه هر نفسم نهضتی عظیم

در شام بود هـر قـدمم صحنـۀ قتـال

از ضـرب تازیانـه و از جـای کعب نی

باشد بـه جای ‌جای تن خسته‌ام مدال

هجده ستاره کرد غـروب از سپهر من

هم بی‌ستاره ماندم و هم گشته‌ام هلال

وقتی طلوع کـرد رخـت نوک نیزه‌هـا

یاد آمدم ز صبـح و اذان گفتـن بـلال

ممکن نبـود بیشتر از ایـن کنند ظلم

بعـد از رسول، امت او بـا رسـول و آل

پـای سـر تو خنده و شـادی و هلهله

هرگـز به شهـر شام نمی‌دادم احتمال

در حیرتم کـه ماه محـرم چگونـه شد

بر اهـل کوفه ریختن خـون تو حلال؟!

«میثم!» از این مصیبت جان‌سوز، روز و شب

ماننـد شمع آب شـو و مثـل نـی بنال



حضرت زینب(س)-اربعین

 

از آن ساعت كه خود را ناگزیر از تو جدا كردم

تو بر نی بودی و دیدی چه‌ها دیدم، چه‌ها كردم

گمان بر ماندن و قبر تو را دیدن نمی‌بردم

ولی فیض زیارت را تمنّا از خدا كردم

به یادم مانده آن روزی كه می‌جستم ترا اما

تنت پیدا به زیر سنگ و تیر و نیزه‌ها كردم

تو را ای آشنای دل اگر نشناختم آن روز

مرا اكنون تو نشناسی، وفا بین تا كجا كردم

تن چاك تو را چون جان گرفتم در برم اما

برای حفظ اطفالت، تو را آخر رها كردم

به سان شمع، آبم كرد بانگ آب ‌آب تو

اگر چه تشنه بودم چشمه‌های چشم وا كردم

میان خیمه‌های سوخته همچون دلم آن شب

نماز خود نشسته خواندم و بر تو دعا كردم

شكسته جای مهرت را ز بی‌مهری به نی دیدم

شكستم فرق خویش و اقتدا بر مقتدا كردم

ولی هرگز ندادم عجز را ره در حریم دل

سخنرانی میان دشمنان چون مرتضی كردم


برچسب‌ها: اربعین, کربلا, حضرت زینب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۳ساعت ۸ ق.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 

بی  تو  قفـس  با  آسـمان  فـرقـی  ندارد

بود  و  نـبود  این  جهـــان   فـرقـی   ندارد

وقـتی  نباشی  ایـن  و  آن  فرقـی   ندارد

دیـگر  بهـــارم   بـا  خــزان  فــرقـی   ندارد

دیگر چه  فرقی می کند قحطی آب است

دریــا بـــدون  تو بـــرای من ســـراب است

تو  قــول  دادی   آشــنای  هــم  بمـــانیم

شـانه به شـانه پـا به پـای هــم  بمـــانیم

تا دسـت در دسـت عــصای هـم  بمــانیم

تا  آخــرین  لحــظه  بــرای  هــم  بــمانیم

از روی تــل دیـــدم سوی گـــودال  رفــتی

اینــقدر دســت و پـــا زدی از حـال  رفتـی

خواهــر  بمــیرد  که دگـــر  یـــاری  نداری

تنــها  شــدی  و هـیچ  غمــخواری  نداری

دور  و  بـــرت  حتــی  عـــزاداری  نـــداری

خواهـر  اسـارت  می رود  کــاری   نـداری

جـان  بـــرادر  صــبر  هـــم  انــــدازه  دارد

زینــب  بـــرای  چـــند  غـــم انــــدازه دارد

سید محسن حسینی

در این دل شکسته به غیر از شراره نیست

همراه من به جز جگر پاره پاره نیست

می ریزد از دو چشم ترم اشک بی کسی

دیگر به آسمان دلم یک ستاره نیست

خون خدا تو مرگ مرا از خدا بخواه

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

تاب و توان نمانده که گویم چه ها گذشت

تاب سخن کجا؟ که توان اشاره نیست

ای گوشوار عرش ز جا خیز و خود ببین

بر گوش دختران تو یک گوشواره نیست

یک جرعه آب خورده رباب و هزار حیف

شیر آمده به سینه ولی شیرخواره نیست

با اشک دیده غسل زیارت نموده ام

خوش تر ز قتلگاه تو دارالزیاره نیست

با این سکوت خود به خدا می کشی مرا

با من سخن بگو دلم از سنگ خاره نیست



جرس آرد خبر از قافلـۀ شـام و حجاز

شهدا! وقـت نماز است نماز است نماز

سـر بـرون از جگـر خاک بیاریـد همه

دسته‌ گل از تن صد چـاک بیاریـد همه

لشکـر فتـح رسیدنـد، علَـم پیــدا شد

ناقه‌هـا! اشـک بریزیـد، حرم پیـدا شد

حضـرت فاطمـه از عـرش عُـلا می‌آید

یا که زینب به سوی کرب‌ و بـلا می‌آید؟

ای شهیدانِ به خون خفته ز جا برخیزید

گل بـه خـاک قـدم دختـر زهرا ریزید

بوستانی که بوَد رشک ارم نزدیک است

حـرم‌ الله! بیــایید حـرم نـزدیک است

با خـود از اشـک دُر نـاب بیارید همه

بهـر سقــای حــرم آب بیــارید همه

نگذاریـد کـه عبــاس خجـالت بکشد

خجلـت از تشنگـی بـاغ رسالت بکشد

وای من! بـاز شـرر بـر جگـر آل افتـاد

گـذر زینب مظلومـه بــه گـودال افتاد

باز هم در نفسش سوز درون می‌جوشد

عوض اشک ز چشمش همه خون می‌جوشد



داستان هایی که از شام خراب آورده ام

عالمی از صبر خود در اضطراب آورده ام

رأس خونین تو بر نی بود با من همسفر

خود تو دانــی زآن چه از شــام خـــراب آورده ام

ای کتاب الله ناطق! بین تو بر بیمار خویش

آیه ای از سوره ی اُمّ الکتاب آورده ام

سر زدم بر چوب محمل تا سرت دیدم به نی

وین سر بشکسته را، از خون خضاب آورده ام

پیش چشم من عزیزت در خرابه جان سپرد

سخت جانی بین که با این غصه، تاب آورده ام

کودک شش ماهه ات گر خفته روی سینه ات

از پی دیدار او همره، رباب آورده ام

ای شه خونین کفن ای نور چشم بوتراب!

بهرت ای عطشان جگر، از دیده آب آورده ام

"خوشدلا" بربند لب از ماتم سلطان دین

چون براتِ رحمتِ یوم الحساب آورده ام



بی گل رویت پدر از زندگی دل برگرفتم

دست شستم از دو عالم چون ترا در بر گرفتم

یاد داری قتلگه نشناختم جسم شریفت

خم شدم بابا نشانت را ز انگشتر گرفتم

هر چه کردم جستجو انگشت و انگشتر ندیدم

پس سراغ حضرتت از عمّه مضطر گرفتم

در مقام قرب بودم مات جسم چاک چاکت

تا برای شیعیان پیغام زان حنجر گرفتم

سوختم آتش گرفتم چون شنیدم ناله تو

ز اولین پیغام تو دستور تا آخر گرفتم

داشتم می مردم از غم در کنار کشته تو

لب بر آن حنجر نهادم زندگی از سر گرفتم

بر تن آزردهٔ من بوسه می زد تازیانه

من برای توشهٔ ره بوسه زان پیکر گرفتم

بس که سیلی زد عدو در راه وصلت بر رخ من

صورتم نیلی شده سنّت ز نیلوفر گرفتم

خواهر کوچک ترم چون دید رأست در خرابه

داد جان در پیش رویم من غمی دیگر گرفتم

خوش به حال او که جان را کرد قربان سر تو

من گران جانم که ماندم قبر تو در بر گرفتم

این من و این جان ناقابل فدای خاک کویت

تا نپنداری که جز تو مونس دیگر گرفتم

مجلس نامحرمان دیدی مرا بازوی بسته

آستین را پیش رویم همچنان معجر گرفتم

خوب می خواندی تو قرآن ای فدای اشک چشمت

تا میان طشت زر بودی تو، من آذر گرفتم

ای پدر بعد از تو من دیگر نخواهم زندگی را

مرگ را زین زندگانی ای پدر خوشتر گرفتم



به زخم های تنت چون اشاره می کردم

به دامن از مژه جاری ستاره می کردم

برای رفتنِ تا کوفه ، داشتم تردید

به مصحف بدنت استخاره می کردم

ز سیل گریه لرزان خویش در کوفه

خراب پایه دارالاماره می کردم

کبوتران حریم تو را به هر منزل

به قصد منزل دیگر شماره می کردم

شبی که یک تن از آنان میان ره گم شد

به سینه پیرهن صبر، پاره می کردم

به طشت زر به لبت چوب خیزران می زد

یزید و  من به تحیر نظاره می کردم

به سینه چنگ زنان خیره می شدم به رباب

چو یاد تشنگی شیرخواره می کردم

به قطره قطره اشکم ازین سفر (تائب)

هماره آب، دل سنگ خاره می کردم

حجت الاسلام رضا جعفری

برگشتم از رسالت انجام ‌داده‌ام

زخمی‌ترین پیمبر غمگین جاده‌ام

ناباورانه از سفرم، خیل خارها

تبریک گفته‌اند به پای پیاده‌ام

زیر چراغ ماه سرت خواب رفته‌ام

بر شانه کجاوه تو سر نهاده‌ام

دل می‌زنم به آب و آتش برای تو

از خیمه‌ها بپرس که پروانه ‌زاده‌ام

چون ابر آب می‌شوم از آفتاب شام

تا ذره‌ای خلل نرسد بر اراده‌ام

یا نیست باورم که در این خاک خفته‌‌ای

یا بر مزار باور خود ایستاده‌ام


ای کربلا! ای کعبه ی عشق و امیدم

بعد از جدایی ها به دیدارت رسیدم

ای کربلا آغوش بگشا، زینب آمد

من زینبم کز رنج دوری ها خمیدم

هر روز دیدم کربلای تازه ای را

ای کربلا! تا بر سر کویت رسیدم

منزل به منزل، داغ بر داغم فزون شد

جان کَنده ام تا رَخت در این جا کشیدم

از بهر انجام رسالت، زنده ماندم

گر زنده ام من، زنده ی هر دم شهیدم

ای کاروان سالار زینب! دیده بگشا

تا گویمت با دیده ی گریان، چه دیدم

با آن که با دستت، به قلبم صبر دادی

چندان که در هر جا شهامت آفریدم

اما دو جا دست غمم از پا در آورد

بی خود ز خود گشتم، گریبان بر دریدم

یک جا که دشمن بر لبانت چوب می زد

یک جا سرت چون بر فراز نیزه دیدم

بشنیده بودم صوت قرآنت بسی لیک

نشنیده بودم من زِ نی، کآن هم شنیدم

داغ دل من ، کمتر از زخم تنت نیست

این را گواهی می دهد موی سپیدم



ای شهیدی که به ایثار تو می نازم من

آمدم تا عَلم عشق بر افرازم من

آمدم با قد خم، سایه کنم بر قبرت

گر به جسم تو نشد سایه بیاندازم من

قبله راز بود کرب و بلای تو حسین

امشبی معتکف قبلگه رازم من

زینب و بر سر قبر تو نشستن هیهات!

در شگفتم که چرا روح نمی بازم من

کی گمان بود مرا بی تو بمانم نَفَسی

حالیا مانده و می سوزم و می سازم من

آن چه بر عهده من بود ادا کردم و باز

از سفر آمده پیروز و سرافرازم من

عمر من در غم و یاد تو گذشت و پس از این

به تو سوگند که جز بر تو نپردازم من


بی تو روز و شب اسیر ماتم و هجران شدم

اربعینی در عزایت سوختم گریان شدم

آسمان با رفتن تو بر سرم آوار شد

ای سر و سامان زینب، بی سر و سامان شدم

از طپش های دلم آید صدای یا حسین

ز آتش این زمزمه چون شمع غم سوزان شدم

شوق دیدارت مرا منزل به منزل می کشاند

گر چهل منزل به دنبال تو سرگردان شدم

ای که قرآن را تلاوت کرده ای بر روی نی

گوش بر قرآن تو دادم اگر نالان شدم

خطبه ام آتش به بنیان ستم افکند و باز

هر کجا نخل ستم دیدم چنان توفان شدم

قصۀ ویرانه را از این دل محزون مپرس

سیل اشکم شد روان از دیده و ویران شدم

گر چراغ عمر من بعد تو سوسو می زند

تشنۀ دیدار تو هستم که سیر از جان شدم

ای که باغ جانت از هرم عطش آتش گرفت

مثل لاله داغدار آن لب عطشان شدم

یوسف زهرا، شده پیراهن تو مونسم

تاشنیدم بویت از آن پیرهن گریان شدم

بی وفائی نیست در عهدی که با حق بسته ام

تو به خون خفتی و من در خون دل غلطان شدم

×××

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۳ساعت ۷ ق.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 

 باز اشکم به دیده میآید

بوی گلهای چیده میآید

باز از دور بانگ قافلهای

که به مقصود رسیده میآید

اربعین آمد و ز شام بلا

زینب داغدیده میآید

زائری بر زیارت قبری

خار در پا خلیده میآید

بر مزار پدر پریشان حال

پسری غم رسیده میآید

مادری بر کنار قبر پسر

رنگش از رخ پریده میآید

خواهرت یا حسین از ره دور

با هزاران پدیده میآید

با سرت همسفر قدم به قدم

صحنهها آفریده میآید

نخل بار آور قیام تو را

با بیان پروریده میآید

تار و پود ستم به تیغ زبان

آن که از هم دریده میآید

سر بلند است از شکست یزید

گر چه قامت خمیده میآید

بود قصدش کمال نهضت تو

نک به مقصد رسیده میآید

با زبان قلم "موید" گفت

باز اشکم به دیده میآید

علی اکبر لطیفیان

یک اربعین برای تو حیران شدم حسین

مانند گیسوی تو پریشان شدم حسین

با چند قطره اشک دل من سبک نشد

ابری شدم به پای تو باران شدم حسین

زلفی اگر که ماند برای تو پیر شد

در اول بهار زمستان شدم حسین

کوفه به کوفه کوچه به کوچه گذر گذر

قاری شدی مفسر قرآن شدم حسین

دیدی چگونه آخر عمری دلم شکست

دیدی چگونه پاره گریبان شدم حسین

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سر مزار خودم گریه می کنم

ای سایه بلند سرم ای برادرم!

آیینه ی ترک ترک در برابرم

بالم شکسته است و پرم پر نمی زند

اما هنوز مثل همیشه کبوترم

من قول داده ام که بگیرم سر تو را

از دست نیزه ها و برایت بیاورم

حالا سری برای تو آورده ام ولی

خاکستری و خاکی و ای خاک بر سرم!

بگذار اول سخن و شکوه ام تو را

ای ماه زینب از نگرانی درآورم

هر چند کوچه کوچه تماشا شدم ولی

راحت بخواب دست نخورده است معجرم

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم

دارم سر مزار خودم گریه می کنم


رفتم اسیری و رسیدم مبتلاتر

با دردها با روضه هایت آشناتر

هر جا که رفتم هر قَدَر هم داغ دیدم

آن جا نشد امّا برایم کربلاتر

آخر همین جا بود هستم را گرفتند

شمشیرِ تند و نیزه هایی بی حیاتر

هر لحظه در پیش نگاه من سه شعبه

این تیرهای تشنه ی با اشتهاتر

یادم نرفته لحظه ی افتادنت را

در زیر دست و پای تیغی بی خداتر...

... از سنگ هایی که به پیشانی نشستند

تا نعل های تازه ی سر به هواتر

حرفی بزن با این اسیر زخم هایت

آخر ندارم از تو ای جان آشناتر

علی انسانی

دل هر خیمه می سوزد، به احوال دل زینب
که بر باد ستم رفته، تمام حاصل زینب
زنی نبود که نالان نیست، همه در آه و واویلا
همه گریان در این صحرا، ولی مجنون شده لیلا
ز بس سیلی زده دشمن، ببین بر طفل و بر رویش
در این صحرا ز غم رویش، شده هم رنگ با مویش
مَپُرس از من ز کعب نی، چها خصم تو با او کرد
ولی سربسته می گویم، کبوتر را پرستو کرد
خودم دیدم در این صحرا، عزیزم دست و پا می زد
سنان بر پهلوی او بود، و زهرا را صدا می زد
تو این جایی و من بی تو، به سر عزم وطن دارم
ز هجده یوسفم با خود، فقط یک پیرهن دارم

سید مجتبی ربیع نتاج

خورشید و ماه حائل و این دیده ی ترم

من این  کسوف تلخ غریبانه بنگرم

این صورت آشناست برایم، خدای من...

آه ای هلال سرخ تو هستی برادرم؟

گر تو حسین هستی و بر نیزه جای توست

شرط محبت است بمیرم... که خواهرم

یادت که هست..."خواب من آن روز و سایه ات..."

این بار هم که سایه ات افتاده بر سرم

چشمت ببند تا که نبینی فراز نی

وقتی که می کَنَند به سر پنجه معجرم

.....

کم گشت عمر من به چهل روز سال ها

آورده روزگار سر خاک دلبرم

حالا که آمدم خبری هست... گوش کن

آسان که نیست گفتن این حرف آخرم

دختر همیشه بعد پدر، اولین نفر...

آری شبیه قصه ی جدم... و مادرم...

می خواست سهم عشق خودش را ادا کند

کنج خرابه دختر تو ماند و شد حرم

جواد پرچمی

ما ولایت مدار زاده شدیم

با دم ذوالفقار زاده شدیم

پای دین استوار زاده شدیم

همه مجنون یار، زاده شدیم

همه گی تحت رایت عشقیم

شیعیان ولایت عشقیم

ما همه بت شکن بزرگ شدیم

با ولا مرد و زن بزرگ شدیم

بین سینه زدن بزرگ شدیم

با حسین و حسن بزرگ شدیم

با حسینیم، با حسین شهید

پرچم ماست یا حسین شهید

از دل ما شراب می جوشد

چشمه های پر آب می جوشد

غیرت بوتراب می جوشد

عشق این انقلاب می جوشد

پرچم انقلاب محکم بود

پرچم مشکی محرم بود

خون که دادیم ما جگر دادند

دست دادیم بال و پر دادند

بت شکستیم تا تبر دادند

رهبری نه، که تاج سر دادند

با خمینی به ما کمک آمد

هشت سال از خدا کمک آمد

بین این روضه ها زهیر شدیم

عابس و مسلم و بریر شدیم

با بصیرت جدا ز غیر شدیم

همگی عاقبت به خیر شدیم

تکیه بر غیرت وهب زده ایم

فتنه را یک به یک ورق زده ایم

علی لطیفیان


حضرت زینب(س)-اربعین


ای اذان پر از نماز حسین

جا نماز همیشه باز حسین

نام سبزت، اقامه ی زهرا

زندگی ات ادامه ی زهرا

مثل بیت الحرام، یا زینب!

واجب الاحترام، یا زینب!

ذکر ایّاک نستعینِ لبم

آیه های تو همنشین لبم

حضرت مریم قبیله ی ما

آیة اللهِ ما، عقیله ی ما

ما دو آئینه ی مقابل هم

جلوه های پر از تکامل هم

بال یکدیگریم، در همه جا

تا خدا می پریم، در همه جا

ای حیات دوباره ی  هستی

زینت گوشواره ی هستی

پر من بال من کبوتر من

سایه بان همیشه ی سرِ من

پیشتر از همه رجز خواندی

بیشتر زیر نیزه ها ماندی

تو ابوالفضل در برابرمی

تو حسین دوباره ی حرمی

عصمت الله، دختر زهرا

آن زمانی که آمدیم این جا

محمود ژولیده

باید شناخت کینه ز بدر و حنین را

بغض نهان و شوم، علیه حسین را

باید شنید شرح غمِ کاف و عین را

تا ذوب شد مخدّره عالمین را

باید مسیر قافله تا اربعین گرفت

آن گاه اذنِ پاسخِ هل من معین گرفت

گر آشنا به صبر و بصیرت شویم ما

آگه ز رمز و راز حقیقت شویم ما

چون راهیان کوی طریقت شویم ما

پس محرمان داغ و مصیبت شویم ما

ما ارث از خرابه نشینان گرفته ایم

دین را از این شکسته جبینان گرفته ایم

بعد از حسین قافله سالار زینب است

در این مسیر حجت دادار زینب است

سر رشتۀ ولایت اَسرار زینب است

حتی پناه عابد بیمار زینب است

باید که در عقیله تَفَقُّه کنیم خوب

با راه دوست عزم تَشَبُه کنیم خوب

زینب کجا و مضحکۀ شام، ای دریغ

زینب کجا و مسخره عام ای دریغ

زینب کجا و سنگِ سر بام ای دریغ

زینب کجا و این همه دشنام ای دریغ

زینب قرین رتبۀ والای بندگی ست

زینب نمونۀ همه آیات زندگی ست

مویّد رضا مؤید

من باغبان باغ به آتش کشیده ام

اینک به باغ سوخته خود رسیده ام

تفسیر آیه های کبیر شهادتم

تصویر لاله های به خون در تپیده ام

من زینبم، کفیل اسیران دشت خون

من زینبم که رنج اسارت کشیده ام

ای سرپرست قافله ی عشق، ای حسین!

برخیز ای شهیدِ به خاک آرمیده ام

رفتم به شامِ بلا و در این سفر

در هر کجا حماسه ی نور آفریده ام

حسّ وظیفه زنده نگه داشته مرا

ورنه هزار بار دل از جان بریده ام

با آن که در زیارت قبرت به اربعین

چندین فضلیت از لب جدم شنیده ام

هرگز گمان دیدن قبرت نداشتم

دیدم کنون و کاش نمی دید دیده ام

دیدم نوشته قبر حسین است این مزار

شستم چو خاک قبر تو با اشک دیده ام


برچسب‌ها: اربعین, کربلا, حضرت زینب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۲ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 

 زخمیِ زنجیرم، کبودِ بی شمارم

بر شانه هایم زخم های کهنه دارم

همشیرۀ خورشیدم و بانوی نورم

هر چند که در پنجه ی گرد و غبارم

شامِ غریبانیِ عصر خیمه هایم

آن چادر خاکیِ در حال فرارم

نام مرا با خطّ نا محرم نوشتند

یعنی اسیر کوچه های روزگارم

دیگر نمی آید به دنبالم مغیلان

دیگر ندارد آبله کاری به کارم

من حضرت یعقوبم و یوسف پرستم

بر سینه ام پیراهنت را می فشارم

دسته گل یاسی ندارم بر مزارت

امّا به جایش تا بخواهی لاله دارم

انگار من خوابیده ام در این بیابان

انگار تو افتاده ای روی مزارم

من با نیابت از تمام خاندانم

بر آستان خاکی ات سر می گذارم

محسن عرب خالقی

پایان گرفت این همه لحظه شماری ام

یک اربعین گذشت ز چشم انتظاری ام

یک اربعین گریسته ام، آب رفته ام

حالا به خون رسیده دو ابر بهاری ام

در چند گام مانده به قبرت بریده ام

این چند گامِ مانده می آیی به یاری ام؟

چِل شب برای دیدنت ای صاحب الزّمان

گرم نماز و گریه و شب زنده داری ام

سوغات کهنه پیرهن آوردم از سفر

شرمنده ام کنار تو از این نداری ام

بر نیزه خوانده ای به دل خاک هم بخوان

قرآن برای خواهرت ای تشنه قاری ام!

گر سر به زیر آمده ام داغ دخترت

گردیده است علّت این شرمساری ام



 بالم شكسته، از پرم چیزی نگویم

 از كوچ پر دردسرم چیزی نگویم

 طوفان سختی باغ مان را زیر و رو كرد

 از لاله های پرپرم چیزی نگویم

 حق می دهم نشناسی ام؛ اما برادر

 از آن چه آمد بر سرم، چیزی نگویم

 وقت وداعِ آخرت، عالم به هم ریخت

 از شیون اهل حرم چیزی نگویم

 آتش گرفتن گر چه رسم و سنت ماست

 از دامن شعله ورم چیزی نگویم

 بگذار سر بسته بماند روضه هایم

 از ماجرای معجرم چیزی نگویم

  كم سوتر از چشمان من، چشمان زهراست

 از گریه های مادرم چیزی نگویم

آن صحنه های سهمگین یادم نرفته

افتادنت از روی زین یادم نرفته

 از نعل اسب و بوریا چیزی نگویم

 از آن غروب پر بلا چیزی نگویم

 در عصر عاشورا النگوهام گم شد

 از غارت خلخال ها چیزی نگویم

 گفتم به تو انگشترت را در بیاور!

 از ساربان بی حیاء چیزی نگویم

 در كوچه های كوفه ناموست زمین خورد

 اصلاً شبیه مجتبی؛ چیزی نگویم

 شهر علی نشناخت بانوی خودش را

 از جامه های نخ نما چیزی نگویم

 شاگردهایم سنگ بارانم نمودند

 از چهره های آشنا چیزی نگویم

 بی آبروها! چادرم را پس ندادند

 از این به بعد روضه را... چیزی نگویم

ای خیزران خورده، لبم بی حس تر از توست

از خاك برخیز و بگو كه این سر از توست؟


اگر چه عشق و وفا را به غایت آوردم

هجوم بی کسی ام را برایت آوردم

من از تظاهر نامحرمان عزا دارم

هزار غم ز هزاران حکایت آوردم

کسی که درد ندیده ز درد راوی نیست

به چشم آن چه که دیدم روایت آوردم

مرور تلخ ترین خاطرات من وقتی ست

که آستین به سر بچه هایت آوردم

ز افترای کنیزی تمام دل ها ریخت

 و من پناه به آه و دعایت آوردم

گهی که بر لب تو چوب خیزران می خورد

به آیه شان نزول ولایت آوردم

برای آن که به نام تو لطمه ای نرسد

هماره اسم تو را با درایت آوردم

به گریه های غریبم اگر چه خندیدند

بهار گریه سوی کربلایت آوردم

فدای پیرهن پاره ات که با چه دلی

نشان ز خاطره آشنایت آوردم

دگر به شام کسی سبّ مرتضی نکند

شهیده دادم و داغش برایت آوردم

طنین صوت علی را به کوفه افکندم

ز شام قافله را با صدایت آوردم

سر تو سایه به سایه چراغ محمل بود

قدی خمیده کنون پیش پایت آوردم

کنار قبر تو دل های پر حرارت را

به یاد سوختن خیمه هایت آوردم

ببین که چادر من پرچم عزای تو شد

نوا و زمزمه در نینوایت آوردم

هر آن که فاتح دل هاست چون تو پیروز است

ببین دل همه را مبتلایت آوردم


اگر چه پای فراق تو پیرتر گشتم

مرا ببخش عزیزم که زنده برگشتم

شبیه شعله شمعی اسیر سوسویم

رسیده ام سر خاکت ولی به زانویم

بیا که هر دو بگرییم جای یکدیگر

برای روضه مان در عزای یکدیگر

من از گلوی تو نالم... تو هم ز چشم ترم

من از جبین تو گریم... تو هم به زخم سرم

من از اصابت آن سنگ های بی احساس

و از نگاه یتیمت به نیزه عباس

بر آن صدای ضعیفت بر این نفس زدنم

برای چاک لبانت به جای جای تنم

من از شکستن آن ابروی جدا از هم

تو از جسارت آن دست های نامحرم

به زخم کاری نیزه که بازی ات میداد

به نقش های کبودی که بر تنم افتاد

همین بس است بگویم که زخم تسکین است

و گوش های من از ضرب دست سنگین است

چهل شب است که با کودکان نخوابیدم

چهل شب است که از خیزران نخوابیدم

چهل شب است نه انگار چهار صد سال است...

...هنوز پیکر تو در میان گودال است

هنوز گرد تنت ازدحام می بینم

به سمت خیمه نگاه حرام می بینم

هر آن چه بود کشیده ز پیکرت بردند

مرا ببخش که دیر آمدم سرت بردند

مرا ببخش نبودم سر تو غارت شد

کنار مادرم انگشتر تو غارت شد

یوسف رحیمی

دلِ خون، ‌حالِ خسته، اشکِ جاری

غریبی، بی پناهی، بی قراری

اسارت، آه غربت، روی نیلی

چهل روز و هزاران یادگاری

×××

نگاه ابری اش دارد زمینه

شده دلتنگ مهتاب مدینه

پس از یک اربعین، سر باز کرده

کنار عقلمه بغض سکینه

×××

نوای ناله و غم ها رقیه

گرفته کاروان دم: یا رقیه

رسیده اربعین بی قراری

همه برگشته اند اما رقیه ...


اربعینی ز تو جدا مانده

 کاروانی که بی صدا مانده

کاروانی شکسته برگشته

 کشتۀ زیر دست و پا مانده

به رخ تک تکِ یتیمانت

جای سیلیِ بی هوا مانده

نه کمر مانده از زدن هاشان

 نه رمق بین دست و پا مانده

عوض تکه های پیروهنت

 تکّه هایی ز بوریا مانده

از تو شرمنده ام برادر جان

در خرابه رقیه جا مانده

روضه خواندم برای صبرِ خودم

 من نشستم کنار قبرِ خودم

دخترت رفت میهمان باشد

رفت مهمان آسمان باشد

چقدر حسرتِ لبت را خورد

چقدر گفت خیزران باشد

این که انصاف نیست من باشم

سر تو دستِ این و آن باشد

یا که گاهی سر پر از خونت

بر سر نیزه سایبان باشد

بی تو یک اربعین کتک خوردم

در امان تا که کاروان باشد

من شبیه تو پر شکسته شدم

 سربلندم که سرشکسته شدم


نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید

 نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرد

 و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرد

 زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟

 تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری؟

 جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت

 از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت

 مرا از فیض رستاخیز چشمانت نکن محروم

 جهان را جان بده، پلکی بزن، یا حی یا قیوم

 خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی

 و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی

 خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی

 از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هی کردی

 تو می رفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم

 به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم

 تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد

 چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا می زد

 حدود ساعت سه جان من می رفت آهسته

 برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته

 بخوان آهسته از این جا به بعد ماجرا با من

 خیالت جمع ای دریای غیرت خیمه ها با من

 تمام راه بر پا داشتم بزم عزا در خود

 ولی از پا نیفتادم، شکستم بی صدا در خود

 شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم

 قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم...

 نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید

 نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید


برچسب‌ها: حضررت زینب, اربعین
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۲ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  | 
امام مجتبی(ع)-شهادت

چشمی که در مصیبتتان تر نمی شود

شایسته شفاعت حیدر نمی شود

چشم همیشه ابریتان یک دلیل داشت

هر ماتمی که ماتم مادر نمی شود

مرهم به زخمهای دل پر شراره ات

جز خاک چادر و پر معجر نمی شود

یک عمر خون دل بخورد هم کسی دگر

والله از تو پاره جگر تر نمی شود

یک طشت لخته های جگر  پاره های دل

از این که حال و روز تو بهتر نمی شود

یک چیز خواستی تو از این قوم پر فریب

گفتند نه کنار پیمبر نمی شود

گل کرد بر جنازة تو زخم سرخ تیر

هرگز گلی شبیه تو پرپر نمی شود

پر شد مدینه از تب داغ غمت ولی

با کربلا و کوفه برابر نمی شود

زینب کنار نیزه کشید آه سرد و گفت

سالار من که یک تن بی سر نمی شود

دیگر تمام قامت زینب خمیده بود

از بس که روی نیزه سر لاله دیده بود

امام حسن(ع)-شهادت

تنهایی و غربت همه جا یار دلت بود

یک عمر فقط درد، کس و کار دلت بود

سنگینی دستی که تو را اشک نشین کرد

چل سال غم و غصه سربار دلت بود

چون موی زمستانی ات از بین نمی رفت

آن لکه خونی که به دیوار دلت بود

پس خوب شد آن زهر به داد دلت آمد

ورنه که به جز زهر مددکار دلت بود؟

با اینکه خودت هر نفست مقتل دردیست

لایوم . . . ولی روضه خونبار دلت بود


امام حسن مجتبی(ع)-شهادت

پسر فاطمه آن کس که دلم زنده از اوست

نه فقط ما که دل فاطمه هم زنده از اوست

بوسه بر لعل لب آنکه چنین گفت رواست

جان به قربان کریمی که کرم زنده از اوست

به همان خاک غریبانه قبرش سوگند

بی حرم هست ولی هرچه حرم زنده از اوست

سینه زن گر چه ندارد به بقیعش اما

به خدا زمزمه و نوحه و دم زنده از اوست

به غم کرببلا زنده نماند شیعه

در دل شیعه همین غصه و غم زنده از اوست

از علمدار بپرسید که او خواهد گفت

هم علمدار حسین و هم علم زنده از اوست

به همان لحظه که پا بر سر این خاک نهاد

فاطمه دوستی نسل عجم زنده از اوست

قطعات جگرش با همگان می گوید

همه ی دین خداوند قسم زنده از اوست

امام حسن مجتبی(ع)-شهادت

با یاد تو که غصه شماری کنم حسن

جاری ز چشم، اشک بهاری کنم حسن

تا که رسم به روضه ی سبز مصیبتت

سوگند بر تو لحظه شماری کنم حسن

باید اجازه از طرف مادرت رسد

تا از جگر به یاد تو زاری کنم حسن

پنجاه شب برای حسین تو سوختم

تا اشک ناب بهر تو جاری کنم حسن

حتی نوادگان تو صاحب حرم شدند

کی می شود برای تو کاری کنم حسن

گنبد نه، ضریح نه، تنها برای تو

باید که فکر سنگ مزاری کنم حسن

تنهاترین امامی و بی کس ترین غریب

گریه بر آنکه یار نداری کنم حسن


امام مجتبی(ع)-شهادت

 اى دل خون شده! ایّام عزاى حسن ست

 كز ثَرى تا به ثریّا همه بیت الحزن ست

پیرهن چاك زنم در غم آن گوهر پاك

 گز غمش چاك ملك را به فلك پیرهن ست

قسمت آل عبا اى فلك از گردش تو

 گوئیا درد و غم و رنج و بلا و محن ست

بشكنى گوهر دندان نبى گاه به سنگ

گاه بر بازوى حیدر ز جفایت رسن ست

گه دَرِ كینه به پهلوى بتول عَذرا

مى زنى، كینه بلى عادت چرخ كهن ست

گه بود خنجر خونخوار تو بر خلق حسین

گه ز تو سوده الماس به كام حسن ست

خاطرم از اَلَمِ این یك، دارالالم ست

 سینه ام از حَزَنِ آن یك، بیت الحزن ست

عرش از بوى یكى پر بود از ناقه چین

 خاك از خون یكى پر ز عقیق یمن ست

هر كه گوید چو «طرب» مرثیه آل عبا

 به یقین جنّت فردوس مر او را وطن ست

امام مجتبی(ع)-شهادت

ای چار طاق عرشِ خدا خیمه ی غمت

وی کهکشان، ستاره‌ای از خاک مقدمت

قدّوسیان تراوش انفاس قدسی‌ات

فرماندهی ارض و سماء رتبه ی کمت

هفت آسمان به گرد مزار تو در طواف ...

آمد پدید نُه فلک از فیض یک دَمَت

لاهوتیان دریده گریبان روضه‌ات

آید صدای فاطمه از بزم ماتمت

صدها هزار حاتم طایی نشسته‌اند ...

کاسه به دست ، سائل دینار و درهمت

جانا حساب چشم تو از دیگران جداست

زمزم کجا و قطره‌ای از اشک نم‌نمت

یا سیّدالکریم ! سیادت غلام توست

ارثیه‌ای است هدیه ز جدّ مکرّمت

ای امتداد مرتبت مرتضیٰ حسن !

کرده خدا به شاه شهیدان مقدّمت

آتش گرفته‌ی وسط کوچه ی فدک

ای فاطمیه، اوّلِ ماه محرمت

صلح تو شد زمینهی تصویر نینوا

کربُبلاست سینه‌زن پای پرچمت

من بینوای عشق توام، سیّدالغریب !

دردی بریز در دل من، جان قاسمت !

یک عالمه ترانه برایت سروده‌ام

من از ازل خراب نگاه تو بوده‌ام


امام حسن(ع)-شهادت

ای انتهای غربت و غم ابتدای تو

کمتر بیان شده غزلی در رثای تو

لب تر نکرده سائل بیچاره بر سوال

گفتی بگیر زندگی من برای تو

اصلاً قیاس کردن با تو درست نیست

حاتم که بوده است گدای گدای تو

قرآن نخوان که راه گذر بند آمده

ای من فدای قدرت جذب صدای تو

آقا ببین دو ماه تمام است شهر ما

تمرین گریه کرده برای عزای تو

حالا به رنگ گنبد خضرا در آمدی

یا نه عقیق سبز شده دست و پای تو

از زور زهر خاک دهن باز کرده است

دیگر چه آمده سر مجرای نای تو

با تکه تکه های جگر فاش کرده ای

رازی که دیده بود فقط چشم های تو

روزی که داد می زدی آیا نمی شود

مادر کبود چهره شوم من به جای تو

دیدی حسین از غم تو گریه می کند

گفتی که من کجا و غم کربلای تو


امام حسن(ع)-شهادت

 اذن حق بود که تو سید و مولا باشی

تشنگان رمضان را یم و دریا باشی

می کنی زنده به یک چشم هزاران عیسی

کم مقامی است بگویم تو مسیحا باشی

گر نداند کسی و خاک مزارت بیند...

...به خیالش نرسد شاهی و آقا باشی

زخم دشنام شنیدی و بغل وا کردی

تا چه حدی تو دگر اهل مدارا باشی

مو سفیدی به جوانی به سراغت آمد

از غم یار تو حق داری اگر تا باشی

تو فقط آمده ای غصه و غم را بخری

وسط کوچه ی غم محرم زهرا باشی

پس بمان و همه جا دور و بر مادر باش

وسط کوچه اگرشد سپر مادر باش


برچسب‌ها: امام حسن
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۲ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط سید ماشاالله باختر  |